حكيم ابوالقاسم فردوسى
203
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ايشان را به سوى بلخ بامى - كه گستهم پسر نوذر با سوارانش در آنجا بود - با پند و اندرزهاى بسيارى بفرستاد . سپس سى هزار سوار جنگاور و پهلوان شمشيرزن را برگزيد تا به رود جيحون روند و با كشتى راه را بگيرند تا كسى نتواند در تاريكى شب با كشتى بر ايشان بتازد . و بدين سان افراسياب به هر سو سپاهيانى بفرستاد و همه گونه چاره بساخت . ليك : چنين بود فرمان يزدان پاك * كه بيدادگر شاه گردد هلاك افراسياب در شب تيره با خردمندان و موبدان كارآزموده و سگالشگر بنشست . پس به هر گونه با او سخن راندند و سرانجام همگى بر آن شدند كه افراسياب شاه سپاهيانش را از جيحون بگذراند . بدين سان افراسياب از بدِ دشمن چاره جست و سپاه را به دو نيم كرد . آنگاه بفرمود تا قراخان كه پسر بزرگ او بود ، پيشش رَود . قراخان با بالا و ديدار و فرهنگ و انديشه ، بسيار ماناى پدر بود . پس افراسياب يك نيمه از آن سپاهيان بسيار را به قراخان كارآزموده و نامبردار و پهلوان سپرد و بفرمود تا به پشتيبانى پدر ، همچون كوه خارا در بخارا باشد و پيوسته جنگ افزار و سپاه و خوردنى نيز بر شتر بر ايشان بفرستد . آنگاه خود افراسياب ، سپاه را از بيكند بيرون آورد و به لب رود جيحون شتافت . لب رود پر از سپاهى گشت . پس هزار كشتى و ناوچه بيآورد و در يك هفته از آب بگذشت . همهء كوه و دشت پر از سپاهيان بود . از انبوه پيلان و شيران ، گذرهاى جيحون پر از خروش و هياهو بود . همهء رود از آن همه كشتىها ناپديد گشت . و بدين سان افراسياب سپاهيان خود را به بيابان آموى كشانيد و خود نيز از پسِ ايشان بيآمد و با انديشهء رزم از رود بگذشت . آنگاه فرستادگان هوشيار و روشن روانى را به هر سو پراكند و به ايشان گفت : برويد و چپ و راست را بنگريد و ببينيد كه بالا و پهناى سپاه كجاست . ايشان نيز برفتند و ديدند و به نزد آن شاه گردنفراز بازگشتند و گفتند : اين همه سپاه را در اين دشت جنگ ، نياز به گياه و جايى براى درنگ